تبليغاتX
هدهدی

 

عاشقان سرشکسته گذشتند،

شرم سار ترانه های بی هنگام خویش

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند،

خسته بر اسبان تشریح،

و لتّه های  بی رنگ غروری نگون سار بر نیزه های شان

 

***

 

تو را چه سود فخر بر فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند ؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها به داس سخن گفته ای.

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو تقوای  خاک و آب را هرگز باور نداشتی

 ***

 فغان!  که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه ی  روسبیان باز می آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،

که مادران سیاه پوش

داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها

سر بر نگرفته اند!

احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط سعید هدهدی  |